تبليغاتX
قلبهای یخی
اي كاش در امتداد جاده زندگي٬ همسفر لحظه هاي تنهايي دلم بودي ...
هر كسي ميتونه يه شكل و با يه قلم اشكاي يخي خودش و يا آدماي دنياشو نقاشي كنه اشك يخي دو تا كلمه است ولي ميتونه صدها معني داشه باشه .
ولي كسي كه اشكاش يخ ببنده دليل بر بي احساسي و يخي بودن خودش نيست ميتونه دليلش كسي باشه كه سردي وجود اون باعث سردي احساسات و در نهايت يخ بستن اشكا و وجودش شده باشه .
اشك يخي سمبل احساس بشر .
احساسي ، عشقي و اميدي كه نا باورانه نابود ميشه و جز سردي چيزي ازش باقي نميمونه بعظيا با اشك ريختن آروم ميشن ولي اشكي كه يخ زد حتي اگه رو گونه هاي عزيزيم جاري بشه قنديل ميبنده و هيچوقت نميتونه راهشو تا انتها ادامه بده ...
اشك يخي اميدها و آرزوهاي بر باد رفته ماست كه ميدونيم ديگه بهش نميرسيو و اينو فهميديم كه اشكم نميتونه جاشو برامون پر كنه هيچي نميتونه جز اشكاي يخي
اشك يخي ميتونه از يه آدم بي احساس به وجود بياد ...؟!
كسي كه احساسي در وجودش نباشه چيزي ديگه نداره كه براش اشك بريزه
پس شايد بشه گفت اشك يخي نشانه كمال احساس كسي كه روزي
گرم تريد وجود دنيا رو داشت و در انتظار تلعلو گرماي وجودي كه شايد بتونه اشكهاي يخ زدشو با گرماي وجودش آب كنه و گرم نگهش داره .

از همتون ممنونم كه دور هم جمع شديم و دنيايي رو ساختيم براي پاك كردن اشكامون اشكاي دلمون اشكاي ديده هامون و اشكاي يخيمون .
دنيايي شايد مجازي ولي زيبا دنيايي كه ميتوني توش فرياد بزني دنيايي كه هممون توش يه اسميم نه بيشتر نه كمتر يه خاطره ايم يه احساسيم و شايد ديگر هيچ .
دنيايي كه ميتوني خودت با فكرت با قلبت بوجودش بياري و با اميدو احساس زنده و پا بر جا نگهش داري دنيايي كه هيچي توش نيست جز كلمات كلماتي كه ميتونن يه آدمو برات ترسيم كنن جملاتي كه زندگيت توشون خلاصه ميشه و با تموم خوبيشون ميتونن هميچيو هم ازت بگيرن .

***
من آن اشك زلال آه بودم
من آن نور سپيد ماه بودم
من آن شهري كه از غم دور مانده
من آن آرامش يك راه بودم
مني اكنون از آن منها نمانده
به لبهايم سرود مرگ مانده
سراسر زندگي افسوس و ماتم
در اخر دل ، كه شعر زير خوانده
من آن برگم كه از شاخه جدا گشتم
من آن موجم كه در طوفان رها گشتم
من آن صبحم كه خورشيدي نديدم
من آن بغضم كه در سينه صدا گشتم
من آن شامم كه مهتابي نديدم
من آن گنجم كه در آخر فنا گشتم
من آن اشكم كه چشمم تر نديدم
من آن دردم كه آهي سرد گشتم

***

عشق يعني كوچك شدن دنيا به اندازه يك نفر و بزرگ شدن يك نفر به اندازه يك دنيا
اميدوارم بتونيد دنياتونو تو وجود عشقتون و عشقتونو همه دنياتون بدونيد اونموقع ميتونيد به خودتون بگيد عاشقيد .
از همتون به اندازه ي همه تنهايي يام ممنونم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:18  توسط مینا  | 

اتل متل جدایی

عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون

یه دل دارم پر از خون

عشقم رفته هندستون

خونم شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بذار بچه گی

تا آخر زندگی

آچین و واچین تموم شد

عمر منم حروم شد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:58  توسط مینا  | 

 

 

آه  سوزانم  گواه  از آتش  جان  من است

اشک ریزانم نشان از درد پنهان من است

 

زنده ام   با   یاد  وصلت  ٬   ای  امید   زندگی

بسته به تار موی تو٬ رسته به جان من است

 

درد    پنهان   مرا    دارو     نمی سازد     علاج

یک نگاه از گوشه ی چشم تو درمان من است

 

ارتباطی  با  سر   زلف  تو  دارد   این  دلم

تو جهانی ٬ زلف از حال پریشان من است

 

می کنم هر شب دعا٬ اما نمی گردد مستجاب

سد   راه   مستجاب ٬  کوه  عصیان  من  است

 

آفتابم  گر چه  شد  پنهان  ٬   ولی   تصویر  او

از دل تاریک شب٬خورشید درخشان من است

 

ای کویر امشب دلم سر در گریبان مانده است

دستهایم خالی از احساس باران مانده است

 

سینه ام را زخم  سرخ لاله ها آتش زده است

در   گلویم  عطر  آواز  عاشقان   مانده   است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:12  توسط مینا  | 

لحظه ي تلخ خداحافظي . دوباره بغضي عجيبي با منه

گونه هام دو باره خيس اشكن و نبض دلبستگيام نمي زنه

شونه هام ميلرزن و دستاي من . از تو و دستاي تو جداشدن

توي لحظه هاي آخرين نگاه . لبامون آخ كه چه بي صدا شدن

چشمامو مي بندم و دل مي كنم .از تموم لحظه هاي كه گذشت

تن به غصه هاي رفتنم ميدم . به دم هميشه هاي تلخ سرگذشت

خيلي سخته اون همه خاطره رو . تو غبار جاده ها جا بزاري

ميون رفتن و موندن گم بشي.روي دلبستگي هات پا بذاري

خيلي سخته واسه حس كردن عشق .دست به دامن ترانه ها بشي

دلخوشي هاتو به خاطر بياري . بازي دست بهانه ها بشي

بايد از چشماي تو گذشت و رفت . اينه تقديري كه پايبند منه

اما اين هميشه رفتني هنوز . تشنه ي دو باره با تو بودنه

آخرين نگاه نا باور تو . مي گه لحظه لحظه ي جدايي يه

وقت بوسيدن عاشقانه ها. آخر قصه ي اشنايي يه

 
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 8:34  توسط مینا  | 

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید
وقتی زمین ناز ترا در اسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 8:44  توسط مینا  | 

 

 

يکي را دوست مي دارم

 

 که چشمانش حريم سبز تکرار است...

و من در سبزي اين وادي تکرار يک گم کرده ي نامم


صدايش ميبرد دل را به پشت کوچه هاي

 نقره پوش ساده ي مهتاب


و من شاداب در پس کوچه هاي ساده ي مهتاب دلم را مينوازم

با نگاه خيس و بي تابم...


ولي حسي غريبانه دلم را ميکشد

بر تيغ زهر آلود ابرهاي سياه شب


غمي بر روح من سمباده ميسايد...


و بغضي خنجرش را با گلويم تيز مي سازد...


کلامي بر زبان خشک من جان ميدهد...

آهسته ميپوسد...


و فريادي دل از شوق لبريز مرا در سينه ميکوبد...


دل من گريه را  لبيک مي گويد...


ولي چشمان لجبازم به روي اشک سرد و بي پناهم درب ميبندند...


و امشب باز فرياد دلم بر پاست...


بیا امشب بدون وحشت از ظلمت


بدون ترس از یک داد بی فریاد


کلام مرده و پوسیده را جانی دگر بخشیم...


بیا امشب به فریاد دل من گوش بسپار


دلم حرفی دگر دارد...


و حسی در گلویم بغض می کارد...


بیا مرحم شو بر زخمم...


پناهم ده در آغوشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:46  توسط مینا  | 

 

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:5  توسط مینا  |